![]() |
![]() |
|
| "واگویه های مردی که به جرم گناهان کوچـــک او را به دار آویختند..." |
|
تمام کوچه های این شهر نام تو را از برند... و ترانه های مرا... فقط برای یک لحظه باور کن در همین لحظه کسی به روز میلادش مرگ خویش را به نظاره نشسته و نام تو را با ناخن های فرتوتش بر تن تمام کوچه های شهر حک می کند... باور کن بانو...
فریب خوردم.. هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز پیش خدای جیبی ام مرا فریب داد.. و به دنیا آمدم!.. وقتی از سیاره ام به این خاک سقوط کردم فهمیدم که عمرم کوتاه است.. من از روزی که به این دنیا آمدم٬ مُـردم! درست بیست و سه سال و نه ساعت و ده دقیقه پیش من مُـردم!.. کاش زنی که میگویند مادر من است مرا نمی کشت! هبوط من به خاک و سقوط تا حد انسان! و میدانستم که مصلوب خواهم شد و برای چندمین بار باید
بمیرم.. آنقدر در این هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز مُـرده ام که دیگر خسته شدم! و منتظر تولدی دیگرم برای بازگشت به جایی که بدانجا متعلقم! ... بیست وسه سال از اولین باری که به دنیا آمدم و مـُردم می گذرد... ولی ای کاش میتوانستم لحظه ای ( و فقط لحظه ای!) بیابم جواب هزاران سوال پوسیدهٔ این ذهن
متروک را! چرا هیچکس از من نپرسید پی بشارت کدام رسول به تو ایمان آوردم ؟! چرا هیچکس در هیچ شبی و در هیچ خلوتی دستان مرا به دست نگرفت تا بفهمد دمای تن عریان من
هزاران درجه زیر زنده بودن است؟! چرا آژان ها در کوچه های خلوت٬ راه را بر من نبستند تا بـیـش از آن نگریم؟ چرا مادرم نتوانست بوی دلی که خون شده بود را از پیراهن های سپید و سیاهم براهند؟! چرا تو هیچگاه به یاد نیاوردی که یادآوری ِ تو یادگاری ِ هزاران آرزوی به یٲس مبدل شدهٔ من است؟ خون دل خوردم.. هیچکس از خون دل من نچشید... .. و هیچکس هیچ پاسخی نداشت! و من سقوط کردم.. و من پوسیدم. بی آنکه کسی بداند زیر این پوست پوسیدم. ذره ذره... و من مـُردم... ده بار.. صد بار.. هزار بار.. و هیچکس هیچ چیزی نفهمید! پ ن ۱ : روز تولدم نيز چیزی همرنگ تو کم دارد! باور کن بانو.... پ ن ۲ : به تو حسودی ام میشود! کسانی که اینجا می آیند ، به خاطر من نمی آیند! به خاطر گاهنوشت هاییست که برای "تو" نوشته ام.... تو همیشه برنده بودی ، بانو...
|
|
+ به خاک سپرده شده در
Wed 26 Aug 2009ساعت 12:28 توسط بر باد رفته |
|
|
زن فریاد می زد : او بیمار است آزادش کنید - مادر!! داستان حضرت زینب قرن چندم بود؟ ○ ○ ○ پیشانی بند سبز چند لکه ء خون بر آن! در جنگلی چند شقایق روییده... ○ ○ ○ درختان در انتظار پاییز اند... گویا از سبز بودنشان واهمه دارند... ○ ○ ○ موذن اذان نمی گوید از آن شب که دید به جرم تکبیر سیلی خورد کودک همسایه.... ○ ○ ○ دیگر هیچ کس نگفت "رای من کو"... وقتی کسی با ناله پرسید : "دوست من کو؟" ○ ○ ○
پ ن : پنهانی می گریم ، برای تمام شماهایی که نامتان را نمی دانم ، اما برای من می جنگید....
|
|
+ به خاک سپرده شده در
Wed 19 Aug 2009ساعت 12:15 توسط بر باد رفته |
|
|
دلگیرم از فال فروشی که سالهاست از او فال حافظ می خرم اما مرغ عشق هایش حتی یکبار ( آنهم برای دلخوشی) در نیاوردند آن فالی را که روی آن نوشته است :
"یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور... " ○ ○ ○ ته فنجان قهوه ام هیچ کسی نمی آید! لولیان حافظه ام مست کرده اند و پایکوبان میگریند.. حتی فالگیر لولی وش نیز دلخوشم نمیکند! مخیلهء من سرشار از خطوطی ناخواناست که گویی نام از کسی میبرند که نامش تنها دو هجا دارد! قناعت میکنم! با ته سیگارهایم نام تو را روی سنگفرش پارک ساحلی مینویسم و از دو هجای نامت کوهی میسازم هم قامت بلند ترین گودالی که بدان افتاده ام! قناعت میکنم! به درد و رنج این شبهای نمناک و سرشار از عطر ستاره رفتی که خبر بدهی که اگر خدا بخواهد قرار است به خوبی و خوشی بمیریم ( با هم!) و روی نت های هق هق مان ترانه ای بنویسیم اما.. دیگر نیامدی!گویی از تو خبری دارند این لولیان ناسی.. شاید قرار بوده من برای تو بمیرم و به خوبی و خوشی همــــــه چیز تمام شود! من هزار بار مُـــردم اما نمیدانم چرا هیچ چیز تمام نشـد.. ته فنجان قهوه ام هیچ کسی نمی آید! ته فنجان قهو ام سیگارم را خاموش میکنم! مرگ بر فنجانی که نام دو هجایی تو را
از بر نباشد... ○ ○ ○ پ ن١ : عجب موهــــبتی ست باران ... تا دلت میخواهد میتوانی وسط شلوغی خیابان اشک بریزی!!! هیچ کس هیچ چیز نمی فهمد.. امتحان کنید! پ ن ٢ : به دستهایم که نگاه میکنم و خطوط درهم شان را دنبال میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم.. گمان میبرم گره کار من یه جایی در کف دست خودم کور شده باشد!! پ ن ۳ : اصولا زیاد هم نباید خوب بود... باور کنید اصلا خوب نیست! |
|
+ به خاک سپرده شده در
Sat 2 May 2009ساعت 14:56 توسط بر باد رفته |
|
|
بر ما نبود تا میان تولد و تابوت تنها یکی را برگزیـنیم! ○ ○ ○ شاید تو راست میگویی ... شاید دستان ورم کرده و پوسیده ام دیگر به دستان نازک تو نیایند! اما اگر هیچکس نداند ٬ لا اقل تو که میدانی : بی دستانت خواهند خشکید! اگر همچون لولیان برای ماندن در این بیغوله مرا شوقی نیست٬ تو بهتر از تمام این همسایگان خفته میدانی ; ناگزیرم به گریز از خود٬ و پناه جستن به خاطرهٔ آغوش تو.. بی تو ٬ من تجسم مرگ خویشم! چرا شاید؟.. تو حتما راست میگویی.. تو خوب میدانی هیچ لبی از بردن نام باران تـــَـر نخواهد شد... هیچ یک از کسان من اگر ندانند لا اقل تو میدانی ٬ برای قیاس تحمل ها باید زخم ها را شمرد ! اما میدانم که با آنکه هزار بار گفتمت هنوز نمیدانی: بانو... آیندهٔ من به اندازه گذشته ام تحریف شده است... ○ ○ ○ بی دلیل ترین وجود ِ این کهکشان پر از حادثه ام من! تمام قوانین را با حرکات ِ آنـی و کودکــــــانه ام زیر پا گذاشته ام. زمان از به یاد آوردن نامـــم شرمـسار است و مـادربزرگم همـچنان به دنبال آن دعــــــای طلسم شکنی میگردد که فــــــکر میکند مرا میرهاند از بند این ماه زدگی! هر روز تکرار میشوم. امروز همسان دیروز و دیروز همرنگ فردا . آنقدر به گذشته برگشته ام که آینده برایم لالایی مســـــــخره ایست که گویی خدایان هـــــجویات برای رام کردن اذهان بیمار سـَمبَـل کرده اند و بس! هر روز با خـــودم قایم باشک بازی میکنم و خود را بین تـــــــرانه ها و ملودی هایم پنهـــــان میکنم و تا فردا هم پیدا نمیشوم! بی دلیل است وجودم! زنده بودنم! عاشق ماندنم! شعر خواندنم! اشك خوردنم! سیگار کشیدنم! خوابیـدنم! من بی دلیل است که به دنبال دلیلی برای اثبات ادعـــــاهای پر از مدعایم میگردم! به زور جمبل و جادو هم چیزی نمیشوم. همیشه همین می مانم : " احمقی که حماقت هایش را فاتحانه با قابی زرین به دیوار حافظه اش آویخته"
○ ○ ○
پ ن : آنقدر از دست سادگی هایم کلافه ام که چشم ندارم خودم را ببینم. آنقدر در این ساعات ِ یخ زده و منجمد از خودم متنفرم که جرات نمی کنم از کنار آیینه عبور کنم.. آنقــدر از تلاش باطلــــم برای اینکه به خودم بقبولانـم که " اشتباه می کنی " مایوســم که توان ندارم قامت راست کنم... چند سال پیر شدم نمي دانم... آنقدر از دست سادگی هایم کلافه ام که دوست دارم روی اسمــم عق بزنم و این دل را از سینه بیرون بکشم و در زباله دانی ِ روزمرگی چال کنم! دوست دارم مثل همه باشم فارغ از احساس و فکر و خیال و اعتماد و سادگی و دلبستگی و .... ! پ ن : این روزها اقتباس دردآلودی هستند از سالهای سال دلواپسی و دلتنگی ... بی هیچ پرده ای اقرار می کنم : "من می خوام برگردم به کودکی..." پ ن : همیشه ٔ خدا پایی در کمین است برای پشت پا زدن.. نه؟ پ ن : وقفه های طولانی ِ میان نوشتن هایم را ببخشند دوستانی که مرا شرمنده سخاوت و محبتشان می کنند... بعضی ، بی وقفه مهربانند...
|
|
+ به خاک سپرده شده در
Sun 15 Feb 2009ساعت 15:7 توسط بر باد رفته |
|
|
اول هر قصه ای با "یکی بود یکی نبود" شروع میشه و آخرش هم با رسیدن کلاغه به خونش تموم میشه.
اما قصه من یا بهتره بگم ما "من و تو"(اجازه هست جمع ببندم؟) با نگاه تو آغاز شد و با پیدا شدن جسد من ، تو یکی از همین صبحها تموم میشه! من قصه گوی خوبی نیستم اما بازیچهء خوبی بودم.. نه بازیچهء تو ها!!! نه... من بازیچهء دلم شدم... دلی که آخرش منو به اینجا کشوند... اینجا... ته خط... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد.... یکی میگه معتاد بود، یکی میگه عاشق بود، یکی میگه مریضی لاعلاج داشت و خلاصه جسته و گریخته همه کس همه چیز میگه... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد... یه دست که نمیدونم دست کیه شمارهء تورو میگیره... موبایلت زنگ میخوره... تو جواب میدی: بله... بفرمایید... طرف میخواد شوکه نشی واسه همین کم کم بهت میگه که چی بسر من اومده... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد... بغض میکنی و به یه نقطه نامعلوم خیره میشی... سعی میکنی چهره منو به خاطر بیاری ، بخاطر میاری وقتی بهت میگفتم دوستت دارم نگاهم چه رقصی توی قفس چشام میکرد، یادت میاد با چه شور و ذوقی کارهای نه چندان جالب روزمره رو واست شرح تفصیل میدادم، یادت میاد چه کج خلقی هایی با حضور تو به شادی مبدل شد، یادت میاد که چه کودکانه عاشقت بودم،یادت میاد چقدر با اخمهات گریه میکردم... باقهرت زار میزدم.. میشدم یه آقا پسر نق نقوی دلگیر،همه اون ترانه ها یادت میاد: گل گلدون من شکسته در باد... یادت میاد،اما به خودت میگی چه دیر... یهو بغضت میترکه و اونوقته که دل من تو سردخونه میلرزه.... بزار باهات اتمام حجت کنم: یه بار به خاطر من گریه نکنی ها... من ارزشش رو ندارم... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد و همه از هم میپرسن چطوری؟؟ چطوریش مهم نیست ... مهم اینه که من بازی رو باختم... من بازی را به خاطر تو، به تو باختم... این دلیل موجهی واسه تموم کردن این نفسهای متعفن میتونه باشه... نگو که من همیشه تلخ فکر میکردم وهمیشه یه پرده سیاه جلوی چشام بود! نه!اینطور نیست!!!! من هیچوقت نتونستم آرامش رو واسه خودم تداعی کنم.من همیشه دربه در آرامش بودم و این در به دری منو از همه چیز دور کرد،منو گم کرد!! من این گم شدن رو خیلی دوست دارم اما هیچی جای آرامش رو تو دل آدم نمیگیره!! شاید من خیلی خود خواه بودم که تورو واسه خودم میخواستم...شاید... سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد... روی برانکاردی که من روشم یه پارچه سفید می کشن و میبرندم به پزشکی قانونی.... "متوفی به دلیل خفگی توسط اشک در سحرگاه جمعه دار فانی را وداع گفت..." سحرگاه جسد مرا پیدا خواهند کرد و من در تلاءلو سکون زمان گم خواهم شد... خاطره خواهم شد... خاطره... میفهمی؟؟؟ |
|
+ به خاک سپرده شده در
Sat 22 Nov 2008ساعت 16:36 توسط بر باد رفته |
|
|
میرم موزیک مورد علاقه ام رو میذارم و میشینم روبروش..
میخوام لذت شنیدن Nothing else matters رو با هم ببریم.. So close no matter how far میشینم روبروش و بهش میگم: دیدی آخرش همون شد که من گفتم!! دیدی چه جور از من گذشتی و رفتی و رفتی و رفتی.....؟ دیدی چه جور عادت کردم به مرض "بی تویی"؟ Couldn't be much more from the heart دیدی ستاره ها متقلب و ریا کارن؟؟ دیدی خورشید توهم یه سری روزپرسته؟؟ دیدی خدا واسه من خدایی نمیکنه؟؟ دیدی چه با ظرافت روزها گذشتند و تو نبودی و نبودی و نبودی ..... دیدی من چه ساده دل بودم و هستم و هستم و هستم و...
Forever trusting who we are
تو به من گفتی چشم بذار و رفتی قایم شدی... دیدی سالهای ساله که بازی تموم شد اما تو هنوز بین این ثانیه های روسپی خودتو قایم کردی و منه ساده هنوز دارم میشمرم و میشمرم و میشمرم و... وقتی یاد بازی می افتم اشکم شر شر میریزه روی قاب عکست... حیف که عکست نمیتونه لب باز کنه و بگه : سلام محسن..... And nothing else matters و به همین سادگی من دارم تموم میشم و تموم میشم و تموم میشم...... |
|
+ به خاک سپرده شده در
Sat 22 Nov 2008ساعت 16:15 توسط بر باد رفته |
|
|
در اینجا بزودی تخته خواهد شد...
دکان محبت؟؟نه!!
گدای محبتش بودم...
نخواست...ندید...و از من نپرسید چرا؟
اگر اینجا را بستم برای این نیست که حرفی ندارم!!!
نه!!! بهانه ای ندارم برای گفتن واگویه هایم...واگویه های مردی که پاک زیست...
مردی که دستان نه چندان آلوده اش را در باغچه کاشت..تا سبز شود..
اما نشد...
چرا؟ |
|
+ به خاک سپرده شده در
Thu 11 Oct 2007ساعت 23:11 توسط بر باد رفته |
|
|
قبلا هم گفته ام:
درد بي تويي راه را بر عادي ترين عواطفم بسته شريان درد . . . لحظه اي درنگ و ديگر هيچ! aNd noTing elSe maTters |
|
+ به خاک سپرده شده در
Mon 27 Aug 2007ساعت 10:43 توسط بر باد رفته |
|
|
گويند وصالت به دعا باز توان يافت عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت * * * * * يقه ام رو بالا مي زنم و خودم رو ميون انبوه بي رحم عابراي پياده رها مي كنم
ته سيگارم رو ميندازم رو زمين ، هيچوقت دوست نداشتم ته سيگارام رو له كنم
چون درد له شدن روبا تك تك سلولهاي وجودم حس كردم.
دستم رو توي جيبم مي كنم و سيگاري ديگه مي گيرم.
سعي مي كنم به هيچ چيزفكر نكنم ، كار سختي نيست واسه مني كه چيزي واسه انديشيدن
ندارم ،افكار بيكارهم سراغي از اين ذهن غبارآلود نميگيرن. هيچوقت نفهميدم چرا هر وقت گلوم داره از شدت بغض مي تركه به جاي من آسمون گريه
اش مي گيره.
كدوم احمقي گفته مردها گريه نمي كنن؟
قطره هاي بارون كه از روي شقيقم مياد پايين ياد دستهاي مادرم ميافتم ، ياد بچه گي هام ياد
لالايي هاش ، ياد نفسهاي گرمش ، ياد آرامش صداش،ياد مهربوني هاش.
- مهربوني؟ - آره مهربوني!
اين روزا دلم لك زده واسه يه ذره مهربوني...
واسه لبخندي كه صداقتش تا بند بند وجودت نفوذ كنه...
كاش هيچوقت بزرگ نمي شدم! مادر ، بارون
آخ كه چقدر بهم آرامش ميدن گلوم مي سوزه ، مثل يه كبوتر موجي شدم......بال هام رو شونه هام سنگيني مي كنه
من.....
«كسي كه خط به خط زندگي اش سرشار از دلهره هايي بود كه در منتهي اليه دلش
پنهان مي كرد...كسي كه تنها مازوخيسم در رگهايش جريان نداشت و زير استخوانهايش
دوست داشتن نفس مي كشيد... كسي كه نشاني را اشتباهي به ذهنش سپردند وگم شد...
كسي كه هيچوقت نفهميد گناهان نابخشودني اش را كجا مرتكب شد...
اي كاش آنقدرنفس براي زندگي داشتم كه براي مردن...مردن...شادا به روزي اينچنين »
هواي باروني عجيب غربت نگاهتو داره: آرام ،عاشقانه،ولي صياد زير همين بارون ميخوام اعتراف كنم، يه اعتراف ساده ولي بي شرم: « من از همان تبسم اول عا... يك بار زخم خورده ام از خود تا يك عمربي بهانه بسوزم با درياي حسرتي كه صدفهايش آبستن نگاه تو شد..... »
آسمون! ببين من گريه نمي كنم!
توام ديگه گريه نكن..خب؟ مرد كه گريه نمي كنه!!
|
|
+ به خاک سپرده شده در
Mon 4 Jun 2007ساعت 20:15 توسط بر باد رفته |
|
هيچ حرف دگري نيست كه با تو بزنم تو نمي فهمي اندوه مرا چه بگويم به تو اي رفته ز دست... شدم از مستي چشمان تو مست... شده ام سنگ پرست... مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست
|
|
+ به خاک سپرده شده در
Sun 20 May 2007ساعت 18:11 توسط بر باد رفته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجا حرف هایی که سهم تو بوده اند را به حــــراج گذاشته ام...
|
| ..I.. |
|
360 |
| آنچه بر اینجا گذشت |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| دوست داشته هایم |
|
كاغذهاي خط خطي شبگير كاش مي شد فهميد كاغذ بي خط فكر خاكستري پارسا نامه AtooS بهشت گمشده ستاره ي مشرق زمين كاكتوس سردسيري سالاد خرچنگ |
|
RSS
|