|
"واگویه های مردی که به جرم گناهان کوچـــک او را به دار آویختند..."
|
از همان کودکی دغدغه ام همین گریستن هایی بود که بی دلیل و بی بدیـــــــل بودند..
حال که شاخصـــــه های اومانیسم گونهٔ مرد شدن را دارم ٬ به سیر تکاملی چشمانم
شک کرده ام..
به گمانم همه چیز همانطور مانده است که بار ها پیش از این و بیش از این گفته ام!
بکارت چشمهایم از همان روز نخست خدشه دار بود..
○ ○ ○
لحن کمانچهء کــلهر ٬ پاکتی سیگار و خطوط متبرک به احساس تو!
قرابت غربت چشمان تو و چشمان من ٬ حس متـــلاطمی را در درونم بر می انگیزد و سخت مبهوت
می مانم وقتی که هزار باره می خوانمت و در می یابم که هیچ گاه فرو نرفتی! :
" در کوچه باد می آید... این ابتدای ویرانیست ! "
○ ○ ○
عریانم..
نه جامه ای و نه پوستینی!
کاسه ای لبریز صبر و باد سرد سالخورده ای وزان!
عریانم..
کوچه ای تاریک و تنگ که ترس می پروراند!
چند تیلهٔ سیاه و سپید و پیرزنی با چارقد سیاه ...
عریانم..
ارواح خوب و ارواح بد!
کبوترهایی که اشک میریزند و تو!!!!!!!
تن عریانم را از چشمانت دور میکنم..
به نقطه ای نامعلوم خیره میشوی و کم کم محو..
بیدار میشوم.. بغض میکنم..
اینان گزیــده ای هستند از خواب های عریان من..
مادر بزرگم میگوید چیز خورم کرده اند...
من به گمانم خون دل خورده ام.........
○ ○ ○
زمستان فصل دشواریست
تو گمان نبر که جزای من این تنهاییست!
در کدام حکمه مردی را به جرم نگاه به سیب ممنوعه به دار می آویزند..
بی تویی بد مرگیست!!
زمستان فصل دشواریست
و دشوارتر از آن این درد تنهاییست..
درد چه در بهار ٬ چه در پاییز درد است!
چه از چپ بخوانی چه از راست
درد است..
○ ○ ○
امروز بی گمان بر اساس گمانه زنی های دیروزم فرقی با فرداهایم نخواهد داشت!
مهمترین عنصر تفاوت تویی! وقتی تو نباشی تفاوتی هم نیست!
شعرها تصنعی ٬ لبخندها جعلی ٬ خاطره ها ناسی ٬ نگاه ها گذرا و بی تویی فراوان!
این روزها ( یا شب ها.. چه فرقی میکند؟! ) گمان میبرم کسی در حال ربودن چیزی
از معبر گذشته من است!
به گمانم عمرم را کسی میدزدد! ( یا میسوزاند.. چه فرقی میکند؟! )..
اصولا مال باخته از سایه میترسد اما من..
هر چه دارم را به تو باختم ولی هنوز منتظر سایه حضور توام! هر قدر هم کمرنگ...
راستی یادم رفت..
سلام بانو..
.
.
.
.
.
پ ن ۱ : "ساز دل من همـصدای ساز دل تو نیست!...
….. و چه رازیست بین این سکوت و رقص؟ "
پ ن ۲ : و باز همیشه ٔ خدا پایی در کمین است برای پشت پا زدن.. نه؟
دستی به ریش بلند و سفیدش کشید و با دهانی که بوی تند الکل میداد
گفت: نه.. گول این خنده ها رو نخور..
گفتم: خیلی اوضاعه مزخرفیه... همیشه مزخرف بوده...
یه چشم غره بهم رفت... پرسید: همیشه؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: در بهترین شرایط هم همیشه چیزی برای نگرانی بوده.. کاش یه سنجاب بودم و تو ارتفاعات زندگی می کردم... دور از آدما...
با نگاهی که مختص خودشه
گفت: بازم نق می زدی... اما نه به این اندازه... به اندازه یه سنجاب.. اونم نه هر سنجابی ها!! سنجابی که تو ارتفاعات زندگی می کنه...
بعد با یه مکث پرسید: مشروب می خوای؟
گفتم: سیگار داری؟
گفت : تمام شد..
گفتم: اینم از این! همیشه در بدترین زمان ممکن ساده ترین اتفاقات به فاجعه تبدیل میشن!
گفت: بی سیگاری؟
گفتم: حواس پرتی ِ تو!!! تو که منو به این روز انداختی؟
گفت : کدوم روز؟
گفتم: همین دست و پا و چشم و شکم و ....!!! همین آدم شدنم!! همین دلتنگ شدنم.... همین عاشق شدنم... همین سنگهایی که همیشه جلوی پام هست... همینکه جهانم پر شده از ورود ممنوع!! همین خسته گی!! بفهم...
هیچی نگفت...
بهم پشت کرد و دستاشو از پشت به هم گره زد و رفت ... شونه هاش می لرزید...
منم بغض کردم... اما قبل از اونکه اتفاق بیوفته، خوابم برد...
این آخرین دیدار منو خدای جیبیم بود...
سه چهار روزه که ندیدمش...
شب هلاکـم میکند اندیشه غم های روز
روز فکر محنت شب های تارم میکشد
میان بهت دیوارها ، در خلوتی موزون که نور مشکوکی بدان آویخته بود
برایت از کوچ گفتم..
بی ره توشه ای.. بی تو..
عقربه های کولی صفتِ ساعت میرقصیدند
و ماه خود را پشت چند ابر روسپی پنهان کرده بود..
دستانت را زیر پاهایم پهن کردی و گفتی بخواب.. صبح نزدیک است..
غافل از آنکه این تو بودی که صبح میخواندمت...
مشق های گذشته را با هم خط می زدیم
تو بیست می گرفتی
من ترکه می خوردم!
تو شعر میخواندی
من ته سیگارهایم را می بلعیدم..
تو خوب بودی مثل بیست.. مثل مشق.. مثل خواب.. مثل خودت
من خوب نبودم...
شاید! نمیدانم چرا ! اما خوب شده ام... ببین!
□ □ □
پ ن ۱ : خوابهای آشفته می بینم ، موزیک گوش میدم ، می نویسم ، میخوانم
و.. همین! اما: Nothing Else Matters
پ ن ۲ : بی صبرانه منتظر پاییزم.. فصل اشتیاق.. فصل خاطره های تلخ.. پادشاه فصلها..
پ ن ۳ : یه مدته که علاقه شدیدی به موسیقی فرانسه پیدا کرده ام...
LÕanö poghtŏa
پ ن ۴ : دیشب با یک اتفاق عجیب ترین حس دنیام رو تجربه کردم..
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
1
کاش می شد باز هم
با هم
خیره شویم
به نقطه ای نامعلوم
به دود سیگار من
به انگشت های نازک تو
به عقربه های ساعت
به تصاویر بی صدای تلویزیون
و یا حتی
به نوشته های نامفهوم یک روزنامه
و تمام مدت فکر کنیم
که چگونه باید ادا کرد
دال ِ ابتدای ِ دوستت دارم را...
2
اگر چونان که می گویند
مجنون
هیچ نداشت در دل
جز عشق،
من
محسن
آماده ترین سند
برای اثبات "تناسخ" خواهم بود
3
هر شب
روبروی آینه می ایستم
لبخندی می زنم
چند قطره اشک میریزم
و مبهوت به چشمهایم خیره می شوم
دوست دارم بدانم
آخرین بار که مرا دیدی
چه شکلی بودم......
چشمانم درد می کنند
سایه ام سرگیجه دارد
پاهایم برای هم حرف در می آورند
و دستهایم
از به یاد آوردن دستانت
همچنان می سوزند....
پیرامون ِ من سرشار از مردمانیست
که از من هیچ ندارند ، جز سوال
و هیچ نمی خواهند ، جز جواب
و منچشمانم را ( که درد می کنند) به سوی ِ آنها بر نمی گردانم ;
زانوهایم را بغل می کنم
و سعی می کنم به یاد بیاورم
آن روز که تو بغض کردی
چند شنبه بود....!
پ ن۱: معشوق بودن خیلی سخت تر از عاشق بودن است.
پ ن۲: و باز امان از من وقتی دلم تنگ می شود.
پ ن۳ : چفدر هیچکس شبیه تو نیست.
پ ن۴: تو راه بودم. حالم گرفته بود. به راننده
گفتم بزن كنار. همه شاكي شدن. گفتم من يه سيگار بكشم ميام. قيافم انقدر داغون بود هيچ كس چيزي نگفت. اومدم بيرون، ديدم كنار يه پل عابر وايساده ! زد به سرم برم بالاش همينطور كه سيگار ميكشيدم. پايین جاده رو
نگاه ميكردم. ماشيني رد نميشد. هوا سوز داشت. به خودم ميپيچدم كه تحمل نياوردم، زدم زير گريه. بعدش رفتم پايين،
نشستم تو ماشين. راننده نگام كرد، گفت ميخواي يكم بيشتر بمونيم؟ چيزي
نگفتم. راه افتاد. سرمو تكيه داده بودم و چشمامو بسته بودم كه عقبي گفت
آقا بيا. دو نخ سيگار بود، يه مشت تخمه.
ما
ايرانی ها ؛ مردمی هستيم که شديدا دچار
توهم هستيم .
و
اين توهم -
متاسفانه
-
در
همه عرصه های زندگی ما ؛ از عرصه های سياسی
و اجتماعی بگير تا قلمروی فرهنگی و تاريخی
مان ؛ سايه گسترده است .
دچار
توهم هستيم چرا که خيال می کنيم بهترين ؛
با سواد ترين ؛ صبور ترين ؛ آگاه ترين ؛
ريشه دار ترين ؛ تحصيلکرده ترين ؛ دانا
ترين ؛ با صفا ترين ؛ و مهربان ترين مردم
دنياييم .
دچار
توهميم چرا که خيال می کنيم گذشته های
بسيار پر افتخاری داشته ايم در حاليکه
اگر تاريخ ميهن ما را بدرستی خوانده باشيم
-
که
نخوانده ايم -
به
وضوح می بينيم که جای چندان افتخاری هم
نيست .
تاریخ
ایران ما را با خون و مرگ نوشته اند ، و
اگر لحظه ای از توهم بیرون بیاییم و نگاهی
موشکافانه به تاریخمان بیندازیم ، خواهیم
دید که در سطر سطر آن خون و بیداد و نامردمی
موج می زند .از
چه کسی برايتان سخن بگويم ؟؟
از
انوشيروان عادلش !!
که
بنا به نوشته منابع تاريخی ؛ هشتاد هزار
مزدکی را در يک روز قتل عام کرد ؟؟ اما
براستی جرم مزدک چه بود ؟
نويسنده
"
زين
الاخبار "
ميگويد
:
مزدک
ميگفت :
خدای
عز و جل ؛ روزی خلق اندر اين زمين نهاده
است وبخشش پديد بکرده است ؛ از توانگران
ببايد ستد و به درويشان ببايد داد تا همه
راست گردند .از
بابک خرم دين بگويم که علم طغيان عليه
تازيان اشغالگر بر افراشت و سرانجام با
خدعه و نيرنگ يک ايرانی -
افشين
-
به
چنگ خليفه اسلامی افتاد و جنبش خرمدينان
در دريايی از خون ايرانيان غرقه شد ؟؟
از
شاه عباس کبيرش !
بگويم
که انديشمندان و خرد ورزان ميهن مان را
از بار شمشير آبدار سبکبار ميکرد و خود
را "
کلب
آستان علی "
ميدانست
؟؟؟
از
نادر شاهش که هفتاد من چشم از مردم شيروان
-
يعنی
مردمی که توانايی پرداخت ماليات نداشتند
-
بيرون
آورد و در يزد و کرمان و خوارزم و خوی و
سلماس وفارس ؛ از سر های بيگناهان و فقيران
کله منار ساخت ؟؟
از
پدر کشی ها و برادر کشی ها و فرزند کشی های
شاهان و اميران و حاکمان و سلاطين و
قدرتمداران و مسند نشينان ؟؟؟
ما
ايرانی ها ؛ چون دچار توهم هستيم ؛ هيچگونه
نقدی را تاب نمی آوريم و نقد را با دشنام
پاسخ ميگوييم .
ما
خيال می کنيم فرهنگ مان پر بار ترين فرهنگ
جهان ؛ دين مان بهترين دين گيتی ؛ کشورمان
زيبا ترين کشور دنيا ؛ فرزندان مان زيبا
ترين و سر براه ترين فرزندان عالم ؛ و
خودمان بهترين پديده های خلقت هستيم .
اين
توهم که ريشه در هستی چند هزار ساله مان
دارد ؛ متاسفانه ؛ در ميان رهبران مان ؛
در ميان برگزيدگان مان ؛ در ميان شاهان و
اميران و حاکمان و مسند نشينان مان ؛
همواره ؛ بيش از مردم عادی نمود داشته است
.
ما
ملت شگفت انگيزی هستيم و هيچ چيز شگفت
انگيز تر از اين نيست که همواره در گرداب
بلا و مصيبت و محنت غرقه ايم ؛ اما اين
توهم لعنتی دست از سرمان بر نميدارد
یاد
سعيدی سيرجانی بخير ؛ يعنی همان نويسنده
ای که وقتی چهارده -
پانزده
سال پيش به امريکا رفته بود ؛ ما داد و
هوارمان در آمده بود که مامور حکومتی
است و همان نويسنده ای که در زندان با آن
وضع فجيع به قتل رسيد .
سعيدی
سيرجانی ؛ از ايران به عنوان "
مظهر
العجائب "
ياد
ميکرد .
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که در آن اتفاقات
نادر روی ميدهد :
يعنی
کشوری که هيچ چيز سر جای خودش نيست و هيچ
آدميزادی در جايگاه واقعی خودش قرار ندارد
.مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که چريک های فدايی
خلقش -
که
برای مارکس و لنين سينه ميزدند -
اغلب
شان فرزندان آيت ا...
ها
بودند .
کمونيست
هايش فرزندان فئودال ها ؛ و رهبران حزب
کمونيست اش نماز می خواندند و روزه ميگرفتند
.
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمانش با دست
خود گور خود را می کنند و بعد گناهش را به
گردن امريکا و انگلستان و استعمار و
امپرياليزم می اندازند .
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمانش ؛ صبح
مصدقی اند ؛ عصرش توده ای اند ؛ غروبش
سلطنت طلب اند ؛ و شامگاهش امت اسلام !
مظهر
العجائب يعنی کشوری که از ميان خيل عظيم
روشنفکران و سياستمداران و درس خواندگان
و اهل تفکرش ؛ مردی از تباری دیگر بيرون
ميآيد و بر کرسی رياست جمهوری اش می نشيند
.
مظهر
العجائب ؛ يعنی مملکتی که مردمش همواره
هوار می کشند که :
قربان
آنکسی که دلش با زبان يکی است ؛ اما خودشان
نه تنها دل شان با زبان شان ؛ بلکه دل شان
با دل خودشان هم يکی نيست .
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمش ؛ به هوخشتره
و خشايارشاه و اردشير بابکان و شاپور
ذوالاکتاف و کمبوجيه و بوعلی سينا و مولانا
و زکريای رازی اش مينازند ؛ اما يک کلام
در باره آنها نميدانند .
مظهر
العجائب ؛ يعنی مملکتی که مردمانش هر سال
تنها يک دقيقه کتاب می خوانند اما در همه
عرصه های علمی و فلسفی و اقتصادی و تاريخی
و سياسی ؛ نه تنها استاد ؛ بلکه فيلسوف
اند .
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که روشنفکرانش ؛ پس
از گذشت هشتاد و پنج سال ؛ هنوز بر سر اينکه
رضا شاه را انگليسی ها آورده بودند يا نه
برای هم شاخ و شانه ميکشند .
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشوری که مردمانش اگر دو
نفر دور هم جمع بشوند حزب تشکيل ميدهند و
اگر تعداد شان به سه نفر رسيد انشعاب
ميکنند .مظهر
العجائب ؛ يعنی سر زمينی که مردمانش ؛ پس
از پنجاه سال ؛ هنوز در جنگ و دعوای اند
که رويداد 28
مرداد
يک کودتای امريکايی بوده است يا يک قيام
ملی .
مظهر
العجائب ؛ يعنی کشور رويداد های باور
نکردنی و اتفاقات نادر
........
پ ن: نوشته ای خارج از حال و هوای روزانه ا م
انگار یه "چیز"ی تو گلومه... تمام تلاشم رو تو این روزهای تهوع آور می کنم که با کسی حرف بزنم اما نمی شه... با هر کسی که فکرش را بکنید... دوستان تازه، دوستان قدیمی، عابران، زنان خیابانی، مردمانی که تو تاکسی کنارم می نشینند و .... . تمام تلاشم رو می کنم که سر حرف رو باز کنم تا شاید این "چیز" لعنتی که تو گلومه کمی سبک بشه! شب ها وقتی زیر پتو چمباته می زنم و زیر لبی کسی رو صدا می زنم هم تلاشی بیهوده س! هیچکس نیست تا بگویم چقدر می ترسم... تا بگویم هنوز چقدر بچه ام! تا بگویم : می شه چند دقیقه تو آغوشتون گریه کنم؟ هیچکس نیست.... این روزهای تهوع آور که لحظه لحظه اش کابوس وار دور سرم می چرخد امونم رو بریدن... به چیزهای بیهوده می پردازم.. در مورد مسائل بی ربط سوال می کنم و آدمهایی که نمیشناسم رو کنکاش می کنم و در مورد چیزهایی که "چیز" نیستند حرف می زنم و سعی می کنم که بخندم و به خودم بقبولانم همه چیز درست خواهد شد اما.... اما همان "چیز" لعنتی نمی گذارد.... کاش کسی بود که می شد از این "چیز" لعنتی کمی با او حرف بزنم... زیر نور که می ایستم سایه ای نمی بینم و روبروی آینه هم تصویری از خودم نمی بینم..... این روزها بی وقفه تنهایی می بلعم با طعم "چیز"... پ ن: اگه فکر می کنید می شود با دعا کاری کرد، دریغ نکنید..
از من دلخور نباش...
از من دلخور نباش بانو... هنوز ناخن هایم را می جوم.... هنوز شب ها خوابم نمی برد! می ترسم....
هنوز باد که می آید بغض می کنم...وااای.... باران...... باران....
یادت هست؟
کنار تمثیل یاران حسین ایستاده بودیم... هوا سرد و تاریک بود...... تو اشک می ریختی...
من؟ نه.... گریه نمی کردم! تلاش می کردم گریه نکنم... خدا خدا می کردم توان تحمل بغض را داشته باشم!
زیرچشمی نگاهت می کردم... خدا را به ستوه می آوردی وقتی می گفتی :خدا!!!
باران آمد...
با تمام توان گریستم.... بر کربلاییان.... بر تو..... بر خودم..... و بر تمام سالهایی که قرار بود بی تو حرام شوند..
آه... بانوی من....
باز هم هوا سرد است و بوی عاشورا می آید... هر شب دست کسی در دست توست و احتمالا به تماشای تمثیل کربلاییان می روی....احتمالا تو که نازک دلی گریه ات می گیرد...
به مردت بگو : تحمل کن... گریه نکن.... از گریستن من آسمان خواهد گریست آنگاه اشک بریز... حیف است غرور مردانه ات!!!
من هم، در این اتاق سه در چهار، همچنان ناخن هایم را می جوم و از تاریکی می ترسم و همچنان نمی خوابم و ........
حیرانی ام را می بینی بانو؟
من بی وقفه با خودم نامهربانم! تمام من به شکل ترانه ای درآمده که هر روز یک هجا از آن بر کاغذ می آید و کماکان منتظر آهنگیست که او را به خود بخواند....
وه..... چه سعادت غمناکی!
.....
امان از من وقتی دلتنگ می شوم!
گفت : می فهمم... پرسیدم: جداً؟
گفت: آره..
و من در دل می خندیدم که اینهمه عشقم را چگونه می فهمد؟
.
.
امان از من وقتی دلتنگ می شوم!
به خدا می فهمم...
تمام کوچه های این شهر
نام تو را از برند...
و ترانه های مرا...
فقط برای یک لحظه
باور کن در همین لحظه
کسی به روز میلادش
مرگ خویش را به نظاره نشسته
و نام تو را با ناخن های فرتوتش
بر تن تمام کوچه های شهر
حک می کند...
باور کن بانو...
فریب خوردم..
هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز پیش خدای جیبی ام مرا فریب داد..
و به دنیا آمدم!..
وقتی از سیاره ام به این خاک سقوط کردم فهمیدم که عمرم کوتاه است..
من از روزی که به این دنیا آمدم٬ مُـردم!
درست بیست و سه سال و نه ساعت و ده دقیقه پیش من مُـردم!..
کاش زنی که میگویند مادر من است مرا نمی کشت!
هبوط من به خاک و سقوط تا حد انسان! و میدانستم که مصلوب خواهم شد و برای چندمین بار باید
بمیرم..
آنقدر در این هشت هزار و سیصد و نود و پنج روز مُـرده ام که دیگر خسته شدم!
و منتظر تولدی دیگرم برای بازگشت به جایی که بدانجا متعلقم!
...
بیست وسه سال از اولین باری که به دنیا آمدم و مـُردم می گذرد...
ولی ای کاش میتوانستم لحظه ای ( و فقط لحظه ای!) بیابم جواب هزاران سوال پوسیدهٔ این ذهن
متروک را!
چرا هیچکس از من نپرسید پی بشارت کدام رسول به تو ایمان آوردم ؟!
چرا هیچکس در هیچ شبی و در هیچ خلوتی دستان مرا به دست نگرفت تا بفهمد دمای تن عریان من
هزاران درجه زیر زنده بودن است؟!
چرا آژان ها در کوچه های خلوت٬ راه را بر من نبستند تا بـیـش از آن نگریم؟
چرا مادرم نتوانست بوی دلی که خون شده بود را از پیراهن های سپید و سیاهم براهند؟!
چرا تو هیچگاه به یاد نیاوردی که یادآوری ِ تو یادگاری ِ هزاران آرزوی به یٲس مبدل شدهٔ من است؟
خون دل خوردم.. هیچکس از خون دل من نچشید...
..
و هیچکس هیچ پاسخی نداشت!
و من سقوط کردم..
و من پوسیدم. بی آنکه کسی بداند زیر این پوست پوسیدم. ذره ذره...
و من مـُردم...
ده بار.. صد بار.. هزار بار..
و هیچکس هیچ چیزی نفهمید!
پ ن ۱ : روز تولدم نيز چیزی همرنگ تو کم دارد! باور کن بانو....
پ ن ۲ : به تو حسودی ام میشود! کسانی که اینجا می آیند ، به خاطر من نمی آیند! به خاطر گاهنوشت هاییست که
برای "تو" نوشته ام....
تو همیشه برنده بودی ، بانو...
زن فریاد می زد :
او بیمار است
آزادش کنید
- مادر!!
داستان حضرت زینب
قرن چندم بود؟
○ ○ ○
پیشانی بند سبز
چند لکه ء خون بر آن!
در جنگلی
چند شقایق روییده...
○ ○ ○
درختان
در انتظار پاییز اند...
گویا از سبز بودنشان
واهمه دارند...
○ ○ ○
موذن
اذان نمی گوید
از آن شب که دید
به جرم تکبیر
سیلی خورد
کودک همسایه....
○ ○ ○
دیگر هیچ کس نگفت "رای من کو"...
وقتی کسی با ناله پرسید :
"دوست من کو؟"
○ ○ ○
پ ن : پنهانی می گریم ، برای تمام شماهایی که نامتان را نمی دانم ، اما برای من می جنگید....
